شايد در تصميم براي بدنيا آوردن فرزندي مختار باشيم ولي پس از به دنيا آمدن نوزاد، مسئوليتهايي در قبال آن خواهيم داشت كه اجازه اخذ هر تصميم دلخواهي را از ما خواهد گرفت ...
شايد از مثال و الگوي ناشيانه فوق بتوانم اين نتيجه را بگيرم كه :
مي توان به يك نفر اين حق را داد كه خود تصميم بگيرد وبلاگي را راه اندازي كند يا نكند. ولي جهت اخذ تصميم براي متوقف كردن آن ... شايد صرف در اختيار داشتن امكانات مديريتي يك وبلاگ، اخلاقاً كفايت نكند. زيرا مي توان اعتقاد داشت كه يك وبلاگ به كمك انرژي و خوراك مخاطبانش هم، رشد مي كند و به نوعي ثمره تلاشي جمعي است. بالاتر از آن، با گذشت زمان، اين فضاي مجازي، كانوني مي شود براي تجديد ديدار دوستان و ياران و امكاني براي تبادل آرايشان ... و تخريب يكجانبه پاتوقي كه براي اعضايش دلبستگيها و عادتهايي را نيز برانگيخته، چندان منصفانه به نظر نمي رسد...
متاسفانه در تكرار اين خودخواهي، اين بار نوبت به من رسيده تا عليرغم اينكه عمر زيادي از اين وبلاگ نمي گذرد و عليرغم دلبستگيها و برنامه هاي فراواني كه شخصاً قصد داشتم در آن پيگيري كنم، به اطلاع كليه عزيزاني كه تاكنون از تخصيص مقاديري از كليكها و دقايق گرانبهايشان به وبلاگ اين حقير دريغ نكردند برسانم كه به دليل پاره اي مسائل شخصي اين وبلاگ ديگر به روز نخواهد شد...
...
با اين اميد كه در آينده باز همديگر را ملاقات كنيم...
یکی از شاخصهای آماری مهم در برآورد میزان توسعه پایدار، شاخص فراوانی است. حال موضوع این توسعه هرچه می خواهد باشد: اقتصاد، صنعت، علم، ورزش، هنر و .... اگر استثناها را فراموش کنیم، می توانیم بگوییم جوامعی نخبگان زیادی را معرفی می کنند که در سطوح پایین خود توانسته باشند فعالان بیشتری را جذب کنند. یعنی تعداد حرفه ای هایی که در نوک هرم ظاهر می شوند نسبت مستقیمی با تعداد آماتورهایی دارند که در کف هرم مشغول فعالیت هستند. ولی ظهور نخبگان صرفاً یک نتیجه در پس این فرآیند است و نه هدف فرآیند. یعنی کشورهای توسعه یافته به علت تعهداتی که نسبت به شهروندانشان دارند، بیش از آنکه صرفاً به نخبگان و نخبه پروری اهمیت دهند به بدنه جامعه یعنی مردم عادی و هدایت امکانات به سوی آنها اهمیت می دهند و البته برعکس کشورهای جهان سوم، در نهایت هم به هر دو هدف خود می رسند!
اینک قصد دارم بعنوان مثالی از پروژه های فرهنگی، از توسعه موسیقی ترکمن سخن بگویم و برای اینکار قدری هم از مفاهیم صنعتی کمک خواهم گرفت:
تولید انبوه:
از بحث بالا توانستیم رویکرد تولید انبوه را نتیجه بگیریم. هدف اصلی سیستمهای تولید انبوه را می توان تولید بیشتر با هزینه های کمتر، با کیفیت تضمین شده در مدت زمان کوتاهتر دانست. به این ترتیب که :
1. قبل از هر چیز باید زیرساختار لازم برای تولید باید مهیا شده باشد.
2. سپس تولید بیشتر در زمان کمتر را می توان با افزایش منابع تولید (مواد، نیروی انسانی و ...) و ارتقا تکنولوژی تحقق بخشید.
3. بیشتر هزینه های قابل کاهش، هزینه های ناشی از تلف شدن زمان، نبود دانش و وجود ناهماهنگی هاست که نتیجه بررسی هریک از این موارد، لزوم استقرار نظم و برنامه مبتنی بر دانش در فرآیند تولید خواهد بود.
4. تضمین کیفیت یعنی کاهش انحرافات تولید، یعنی حصول درجه ای از اطمینان در مورد ویژگیهای خروجی، یعنی تثبیت حداقلی از کیفیت. برای دستیابی به این مورد نیز معمولاً از استاندارد کمک می گیرند.
1) زیرساختارها:
کف هرم جامعه از آنجا که پایین ترین سطح است، بالتبع امکانات موردنیاز آن نیز به زیرساختار قابل ترجمان است. این زیرساختارها برای بهره مندی در طول زندگی عادی هر نفر (کوچکترین واحد قابل تعریف در جامعه) طراحی می شوند. در اینجا تاکید می کنم که قابلیت دسترسی (Availability) و روش دسترسی مهمترین ویژگیهای یک زیرساختار است. شاید مهمترین بخش از موضوع موسیقی، همانا آموزش آن باشد و لذا نزدیکترین زیرساختار مدرنی که بتوان برای آن برشمرد، مدرسه است. متاسفانه هم اکنون در منطقه چه از منظر آموزش همگانی موسیقی در مدارس و چه از منظر آموزش تخصصی در دانشگاهها، هنرستانها و حتی آموزشگاههای خصوصی موسیقی شدیداً در فقر به سر می بریم. معتقدم روش سنتی آموزش موسیقی در منازل اساتید، درمان درد فروریزیش این موسیقی نیست و ترکمن عصر جدید به زیرساختارهای مدرن و مطمئن برای دریافت و توسعه موسیقی خود نیاز دارد.
همچنین (همانطور که در بالا اشاره شد) پیگیری موضوعات فرهنگی در زندگی روزمره و حضور این موسیقی در منازل و محل کار مردم مردم برای من اهمیت فراوانی دارد. در این بین رسانه ها می توانند نقش به سزایی در این زمینه ایفا کنند. متاسفانه وضع در این مورد هم ناامیدکننده است و فعلاً تنها رابط عمومی مردم و این موسیقی، برگزاری کنسرتها در مجالس عروسی است.
2) اساتید و منابع آموزشی موسیقی:
متاسفانه از نظر تعداد مربیان موسیقی، منابع آموزشی (شامل کتاب، نوار، سی دی، دایره المعارف موسیقی ترکمن،... ) و تکنولوژی آموزشی نیز شدیداً در مضیقه هستیم و همان داشته های فعلی نیز از نظر کیفیت فرم و محتوا دچار ضعف است. حتی هنوز آثار اصیل موسیقی ترکمن در هیچ مجموعه ای بطور کامل گردآوری نشده است تا چه رسد به اینکه روی آنها مطالعات کارشناسی انجام شود و مواد آموزشی متناسب برای فراگیران تولید شود.
3) دانش و استاندارد:
تنها آن شناختی مفید است که واژه ای نیز به همراه خود داشته باشد. مطمئن باشیم شناختی که به هیچ واژه ای در حیطه زبان انسان مرتبط نباشد، قابل انتقال به غیر نیست و در نتیجه اعتبار آن مورد تردید است. مثلاً وقتی می گوییم "رنگ" در حقیقت توانسته ایم پدیده ای را در جهان تشخیص دهیم و وقتی می گوییم "رنگ قرمز" اکنون شناخت ما از آن پدیده بیشتر شده است. ولی واژه های تنها چندان کمکی به ما نمی کنند. پس باید به کمک سایر واژه های آشنا، تعریفی از مفهوم واژه هم ارائه شود. حتی مهمتر اینکه در نهایت دستاوردها مکتوب شوند. مزیت کتابت دانش در این است که دستاوردها دچار زوال نخواهد شد که همیشه بر غنای آن افزوده خواهد شد. اینگونه است که دیکشنریها و دایره المعارفها شکل گرفته اند. شاید به همین دلیل هم هست که غنای زبانها از نظر معرفت و دانش را با تعداد واژگان آن زبان می سنجند. موسیقی هم دقیقاً مانند زبان قبل از هر چیز نیاز به پژوهش اساسی، شناخت، ابداع واژه ها و تعاریف و تکمیل لغت نامه خود دارد، امری که تاکنون در موسیقی ترکمن تحقق نیافته و محصول قابل روئتی هم در این رابطه مشاهده نشده است. حتی این موسیقی به علت ماهیت خاص خود، علم خاص خود را دارد و اشتباه است اگر فکر کنیم به مدد دانش و استانداردهای تولید شده در غرب که مبنای متفاوتی داشته، می توانیم نیازهای این موسیقی را برآورده سازیم.
اساتید، مربیان، نوازندگان، خوانندگان، فراگیران و حتی مردم عادی به سطوح مختلفی از این دانش موسیقی احتیاج خواهند داشت و فرآیند جذب و پرورش مخاطبان، آموزش فراگیران و تولید موسیقدانان نیز بر اساس این زبان و دانش مشترک پیگیری خواهد شد. وقتی آموزش فراگیران بر اساس استانداردهای طراحی شده مبتنی بر چنین دانشی صورت گیرد، در نهایت می توانیم مطمئن باشیم که فرآیند تولید، حداقل هایی را رعایت می کند و از این نظر انحرافات کیفی تحت کنترل می باشد. البته به خاطر داشته باشیم که لزوماً نباید همه چیز استاندارد شود که این کار از بین برنده خلاقیت و نوآوری است.
جمع بندی :
ترکمن عصر جدید، فراوانی افراد فعال در عمومی ترین سطح از جامعه را در تشکیل آینده جامعه مهم می داند، به زیرساختارهای مدرن در دسترس می اندیشد، ضرورت تولید و رسوب دانش و طراحی ابزارهای مدرن برای هدایت پروژه های اجتماعی را احساس می کند و به بسیج کردن منابع، برنامه کار، نظم و هماهنگی، همکاری جمعی، استحصال نتیجه و تثبیت آن فکر می کند.
در این راستا (ارتقا وضعیت کف هرم)، قبل از همه به آموزشهای عمومی (مهارتهای زندگی) و تخصصی مردم به عنوان نیروی پیش برنده اصلی این پروژه ها بها می دهد و علیرغم وجود مشکلات فراوان پیرامون، همه را به رقم زدن سرنوشت خود به دست خود فرا می خواند.
همانطور که همه ميدانيم دموکراسي از نظر لغوي به حکومت توسط مردم يا حاکميت مردمي قابل تاويل است. ولي متاسفانه معناي لغوي کمک زيادي به فلسفه دموکراسي نمي کند. چرا که مردم در هيچ کجا حکومت نمي کنند و اين دولتها هستند که هميشه جکومت مي کنند. حتي گاهاً مي بينيم کشورهايي که هنوز سلطنتي هستند مي توانند کاملاً دموکرات باشند مثل سوئد يا انگليس و کشورهايي هم که جمهوري هستند مي توانند کاملاً ديکتاتوري باشند. پس بايد از اين بازيهاي واژگان و تعاريفي که در ديکشنري ها ارائه مي شوند دوري مي کنيم و بپردازيم به مسئله اصلي. نامش هر چه مي خواهد باشد...
مسئله مهمي که در فلسفه سياسي با آن مواجه ايم، حکومت است و سوالي هم که هميشه در طول تاريخ مطرح بوده، اين است : چه کسي (Who) لياقت حکومت کردن را دارد...
در جستجوي پاسخ به اين سوال، افلاطون به دنبال ايده اي مي گشت که در راستا و تاييد نظريه صور و مثلش قرار گيرد. او از آنجا که معتقد بود بردگان في ذاته پست و برده هستند و اشرافزادگان جوهري اشرافي و برتر دارند، برابري آنها را نيز جايز نمي دانست و در نتيجه دموکراسي نزد او مردود بود. ساير فيلسوفاني هم که به دنبال پاسخ مي گشتند عليرغم ناکامي هايشان، کماکان از ديد يک مسئله فلسفي محض به موضوع مي نگريستند و در ذات اشيا و طبيعت به دنبال پاسخ بودند. به اين ترتيب اصطلاحات دموکراسي (حکومت مردم)، آريستوکراسي (حکومت شايستگان) و ... هم به تدريج در پاسخ به Who توليد شدند.
ولي رفته رفته نقايص اين نظريه ها آشکار شد و به اين نتيجه رسيدند که شناسايي صفتي که بتواند حکومت کردن بر سايرين را توجيه کند، از نظر فلسفي بيهوده و از نظر اجرا غيرممکن است. مخصوصاً که شيوه حکومت تا حدودي با حقوق حياتي شهروندان ارتباط دارد و گاهاً در تعارض با آزاديهاي طبيعي انسانها نيز قرار مي گيرد. با شروع دوران مدرنيته که قدرت و نقش تک تک افراد در جامعه بيشتر مي شد، تقاضا براي به رسميت شناختن آزاديهاي فردي و مدني نيز فزوني مي يافت و اينگونه بود که رفته رفته مسئله دموکراسي از يک مسئله محض نظري (کشف شدني) به يک راهکار عملي (ابداع شدني) پوست اندازي مي کرد.
ولي کماکان مسئله همان مسئله بود و راه حلها نيز نااميدکننده مي نمود. بهمين دليل با مسلم دانستن نقش براي شهروندان در تعيين سرنوشت سياسي کشور، تز حکومت اکثريت مطرح شد. يعني با فرض اينکه پاسخ سوال Who بديهي است (يعني مردم) به مسئله چگونگي اجراي آن (How) پرداختند. ولي اين مسئله هم با فرض خطرناکش، کمتر از ايده هاي قديمي تر به خطا نبود. مثلاً اينکه آيا تصميم اکثريت صرفاً به توافقي مشروعيت مي بخشد يا اينکه في ذاته درست است. مثلاً آيا مي توان به راي اکثريت جان و مال کسي را غصب کرد؟ اين اتفاق در زمان زولا، نويسنده مشهور فرانسوي اتفاق افتاد. دادگاهي يک يهودي را متهم به قتل يک سرباز فرانسوي مي دانست ولي مدارک مستدلي براي محکوم کردن او نداشت. ولي چون اکثريت مردم فرانسه از اين اتفاق به خشم آمده بودند دادگاه قصد داشت هرطور شده حکم را در مورد وي اجرا کند که زولا به کمک روزنامه و شب نامه هاي يک صفحه اي که بابت اين موضوع چاپ مي کرد به تنهايي توانست در مقابل اکثريت بايستاد و متهم بي گناه را از اين مهلکه نجات دهد...
پس مي توان گفت که چيزي فراتر از راي اکثريت وجود دارد که اعتبار بالاتري بايد داشته باشد و اعتبار خود را از راي اکثريت نمي گيرد. و آن، آزادي Libertyاست که قوانين بشري مربوط به آن نيز معمولاً در قوانين اساسي مملکت ها آورده مي شود و ... بگذريم ...
پس زمان آن بود که صورت مسئله دموکراسي عوض شود ... و صورت مسئله مدرن اين است :
دموکراسي به دنبال آن نيست که بهترين حکومتها را برپا کند. بلکه به دنبال خلاصي از شر بدترين حکومتهاست.
اين تزي است که آن را کارل رايموند پوپر در شاهکار جامعه باز و دشمنان آن به خوبي طراحي و تبيين کرده است (خواندن اين کتاب بر کليه علاقمندان به مسائل فلسفه سياسي واحب است). در برابر مسئله حکومت، پوپر اين چنين مي گويد :
« مي توان حکومتها را به دو گروه تقسيم کرد: حکومتهايي که جابجايي قدرت بدون خونريزي را بر مي تابند و حکومتهايي که چنين نيستند. » اين زاويه ديد از حکومت، مسلماً از مشاهده رنج دائمي انسانها از حکومتهاي ستمگر شکل گرفته است. حتي حکومتهايي که با ايدئولوژي هاي آرمانگرايانه نويد رستگاري به مردم دادند ولي در نهايت به حکومت ديکتاتوري و خفقان مبدل گشتند... حکومت کمونيستها در روسيه و چين يا فاشيستها در قلب اروپا... اينها تجارب تلخ بشريت هستد که تاکنون دارويي براي پيشگيري از آن تجويز نشده نبود.
ولي با تعريف محافظه کارانه و دفعي پوپر از دموکراسي، دقيقاً به همان چيزي مي رسيم که شهروندان آزاد آرزو دارند. زيرا به اين ترتيب آنها قادرند در انتهاي هر دوره معين (مثلا هر 4 سال يا 5 سال که خيلي هم مسئله مهمي نيست) بدون خونريزي و خشونت از دست حکومتهاي ناصالح و ايدئولوژي هاي خطرناک رهايي يابند. و اين روشي است که انسان مدرن امروز از نظر سياسي به آن نياز دارد. پس رويکرد دموکراسي و ابزار برجسته آن یعنی انتخابات آينده گرا و آرمانگرا نيست و براي ساختن دنيايي بهتر و حکومتي شايسته تر ابداع نشده است. بلکه براي رهايي از شر حکومتهاي ظالم طراحي شده است. يعني انتخابات، ديگر صرفاً تعيين حکومتي براي 4 سال بعد نيست. بلکه يک مميزي تمام عيار بر حکومت 4 ساله قبلي است. و اين موهبتي است که تاکنون فيلسوفان زياده گوي و کم انديش و هميشه ناراضي کمتر آن را درک کرده اند...!
ولي حتي فقط اين کافي نيست. از آنجا که مسئله ارزشهاي والايي مثل آزادي و حقوق بشر هم در ميان است ويژگيهاي حداقلي ديگري نيز براي جوامع دموکراتيک پایدار قائل مي شويم :
1. نظارت مستمر بر عملکرد دولت به کمک نمايندگان مردم
2. محدود کردن قدرت دولت در قانون اساسي که حاوي بيانيه اساسي بشري است.
(همين دو مورد کافيست تا نشان دهد جوامعي که پارلمان آزادتر و قويتري دارند دموکراتيک تر هستند)
3. انتخابات آزاد و عادلانه
4. آزادي بيان و عمل مخصوصاً در مسائل سياسي
5. آزادي منابع اطلاع رساني عمومي و رسانه ها
6. ابتکار عمل اکثريت با در نظر گرفتن حقوق اقليت
7. برابري در برابر قانون
8. تساهل و قدرت تحمل آراي گوناگون
حرفی زیادی برای گفتن باقی نمانده است... تنها با ابزار تاسف شدید خود، می توانم بگویم سهل انگاری مشکوک مقامات قوه قضاییه و زندان اوین در رسیدگی به وضعیت جسمی و روحی منجر به مرگ اکبر محمدی، زندانی سیاسی، که در اعتصاب غذا به سر می برد، مورد پذیرش نبوده و محکوم است.
اکبر محمدی که همانند احمد باطبی و عده ای دیگر در اتفاقات کوی دانشگاه دستگیر شده بود، ابتدا با حکمی بی تناسب محکوم به اعدام شد که سپس محکومیت وی به حبس ابد تقلیل یافت. البته در اینجا قصد ندارم راجع به دلایل این محکومیت و یا عادلانه بودن آن سخن بگویم. فقط می خواهم برخی حقوق زندانیان را به زندانبانان یادآوری کنم. اینکه کسی خبطی مرتکب شده و محکوم به کشیدن جزای آن است، دلیل بر محرومیت او از داشتن حقوق اساسی اش نمی گردد. یک زندانی را می توان به دلیل رفتارهای پرخطر و ناهنجار اجتماعی، از تعدادی حقوق اجتماعی متعارف محروم کرد (هرچند همین مسئله هم امروزه زیر سوال است) ولی حتی در بدترین حالت حبس، نمی توان حق حیات زندانی و بالتبع کلیه مواردی که به حیات او مرتبط هستند را نادیده انگاشت. حتی وقتی محکوم یک اعدامی است، حق بدرفتاری با وی را نداریم.
از گروههای مسلح غیررسمی یا تروریستها نمی توان انتظار داشت که اصول اخلاقی متعارف را بهنگام بروز تنش و اختلاف رعایت کنند. ولی از یک دولت که به نمایندگی از مردم جامعه سعی دارد قانونمندی را نهادینه کند، این انتظار چندان هم بیجا نیست.
اینجاست که باید حقوق اساسی و بشری را بار دیگر برای خود و دیگران مرور کنیم. حتی به نظر می رسد که شهروندان هم باید مسئولانه تر نسبت این مسائل بیاندیشند و سعی کنند به درک و تعریف معقولی از جرم، مجرم و کیفر و حدود اعتبار و نفوذ هر یک برسند. این وظیفه شهروندی ماست که نسبت به اینگونه مسائل اساسی بی تفاوت نباشیم که متاسفانه هستیم! با این وجود انتظار داریم جامعه ای پیشرو از نظر آزادی، قانون و نظم هم داشته باشیم. هنوز فکر می کنم دولت و کابینه هر جامعه ای، برآیندی از مردم همان جامعه است و قوانین نیز انعکاسی است از اندیشه و سطح انتظارات همان مردم. آیا رابطه ای بین ترکیبهای زیر نمی بینید :
مردم خشن- دولتهای خشن، مردم صلح طلب- دولتهای صلح طلب، مردم بی اعتنا- دولتهای بی اعتنا، مردم حساس- دولتهای حساس، مردم قانونمند – دولتهای قانونمند و هزاران ترکیب دیگر که می توان راجع به آنها اندیشید. شاید بهمین دلیل است که می گویند : وقتی دولتی از مردمش می ترسد بدانید آن جامعه آزاد است، ولی اگر دیدید مردم از دولتشان می ترسند، آن جامعه دیکتاتوری است...! خب این رفتار مردم است که تعیین می کند رفتار و واکنش حکومت چگونه باشد ... پس برای آزاد زیستن هم باید یاد بگیریم که حرف آخر این دیالوگ مردم- دولت را همیشه مردم بزنند...
در نهايت می توان گفت اکبر محمدی فقط قربانی بی اعتنایی مخالفین نشد، بلکه بهمان اندازه بی تفاوتی موافقین يا بعبارت بهتر ساير شهروندان هم شرایط وقوع چنین رویدادی را تسهیل کرد. بدنبال اين نيستم که بدانم شما یا هرکس دیگری، در این ماجرا موافق بودید یا مخالف تا بالتبع تبرئه یا تخطئه شوید! مهم نیست! زیرا معتقدم لزومی ندارد حتماً طرفدار حزب یا جناح خاصی باشید تا مجاب شوید از کسی یا تزی دفاع کنید. شما می توانستید و می توانید در عین حفظ بی طرفی خود، از حقوق اساسی بشری دفاع کنید ... همانی که بی طرفی در آن جایز نیست...!
متاسفانه چند روز پیش، شاهد درگیری دو نفر در خیابان بودم که عده زیادی نیز دور آنها را گرفته بودند... تا اینکه یکی از آنها به طرز وقیحانه ای شروع به فحاشی به طرف مقابل کرد و در واکنش به این حرکت، مردم همه با هم فریاد زدند که « آقا فحش نده... ! » . با خودم فکر کردم که مگر این یک دعوا نیست؟ مگر بالاتر از دعوا هم هست؟ پس چرا مردم اینچنین واکنش از خود نشان دادند؟ ...
این اتفاق نشان داد که اولاً دعوا امر ناپسندی است که نباید اتفاق بیفتد. ولی وقتی هم اتفاق افتاد، فارغ از اینکه توجیه منصفانه ای داشته باشد یا خیر ، محدوده و محتوای رویدادهای آن باید کاملاً معین، متعارف و پذیرفتنی باشد. پس می بینیم که در همین دعوای بی قاعده هم، قواعدی جوانمردانه وجود دارد که باید رعایت شوند. از آنجاکه شباهت کلی خوبی بین یک دعوا و یک جنگ وجود دارد، نوشتن در اين باره را خالي از لطف نديدم...
نظریه جنگ منصفانه:
نظریه جنگ منصفانه (Just War) به دنبال توجیه چگونگی و چرایی جنگها می گردد که هم می تواند برگرفته از فلسفه باشد هم منتج از تاریخ. درهر صورت این نظریه به دنبال قواعدی می گردد که عملاً قابل استناد و استفاده نیز باشند. البته در طول تاریخ، سربازان معمولاً ملاحظه زنان، کودکان و اسرای جنگی را می کرده اند. ولی این مسئله بصورت پراکنده و داوطلبانه رعایت می شد و فاقد توافق و قاعده مندی مشخص بود. تا اینکه بعدها کنوانسیونهای بین المللی مثل کنوانسیون ژنو ایجاد شدند که تکالیفی را برای طرفین درگیر بر می شمردند. هرچند همه می دانیم، وقتی طرفین درگیر تفاوتهای عمیقی (دینی، نژادی، زبانی، ... ) با یکدیگر داشته باشند، این کنوانسیونها به ندرت رعایت می شوند. در اين نوع درگيريها، لزوماً نه کسی که در ظاهر یک سرباز نظامی است، بلکه به احتمال زیاد گروهی از مردم بعنوان دشمن شناسایی می شود. برداشتی که قطعاً دلیل اصلی فاجعه یوگسلاوی بود.
حتی وقتی اهداف نظامی در میان شهروندان مخفی می شوند، باز در تعاریف و توجیهات جنگ دچار مشکل می شویم. این مسئله پس از حملات تروریستی 11 سپتامبر پررنگ تر شد و نیاز به ارائه تعاریف و توجیهات جدیدی برای چرایی و چگونگی جنگ احساس شد. لذا پس از این، موضوع کنوانسیونها و محتوای آنها هم باید به گونه ای تغییر یابد.
نظریه جنگ منصفانه که به دنبال همین نورم ها و معیارهای جنگ می گردد، دارای دو بعد است :
1) کنوانسیون Jus Ad Bellem :
جنگ وقتی مجاز است که فقط برای مقابله با یک خطر واقعی و معین باشد. یعنی برای حفاظت از جانهای بی گناه، حفظ شرایط لازم برای زندگی باعزت بشر و تامین حقوق اولیه انسانی.
این نظریه معیارهایی جهت قضاوت و تصمیم برای آغاز جنگ هم معرفی می کند که عبارتند از :
دلیل منصفانه –حکومت شایسته و ذیصلاح – حق طلبی و نه جاه طلبی – آخرین اقدام – احتمال موفقیت – عدم خشونت غیرضروری و وجود تناسب بین هدف و ابزارهای بکارگرفته شده. البته باید عدالت تفضیلی که نشان می دهد انصاف با چه کسی است را نیز به آنها افزود.
مهمترین این معیارها، دلیل منصفانه جنگ (Just Cause) است. قبلاً از ايده دفاع در برابر حمله بعنوان دلیل منصفانه ای برای جنگ یاد می شد. ولی بعد از 11 سپتامبر و ايده دفاع در خاک حریف (يا پيشگيري از تهاجم) جرج بوش، تمايز دفاع و حمله به مقدار زیادی از بین رفت. دومین تزی که به عنوان دلیل منصفانه جنگ مطرح می شود نیز نظریه مداخله انساندوستانه است که شاید مهمترین طرفدار آن پاپ ژان پل دوم بود که گفت « از این به بعد هیچ کشوری حق ندارد بی اعتنایی کند».
2) اصول Jus in Bello :
که حاوی دو اصل اساسی تمییز و تناسب است :
1) اصل تمییز يا افتراق، به دنبال شناسایی اهداف مشروع در جنگ است.
2) اصل تناسب (Proportionality) نیز به دنبال این است که بداند چه نوع و چه میزان نیرو و خشونتی برای رسیدن به اهداف مناسب است. اگر به اخبار و وقايع هفته گذشته دقت كرده باشيد، نمونه تر و تازه و تنوري كاربرد اين اصل را قطعاً مشاهده كرده ايد. چون الان بسياري از مفسران كشورهاي مختلف معتقدند اسراييل در حمله به لبنان تناسب را رعايت نمي كند.
البته اصل سوم مسئولیت را نیز مي توان به اين اصول افزود که به دنبال امتحان کردن میزان و محل مسئولیتها در جنگ است.
کشتن غیرنظامیان در جنگ کاملاً غیرمنصفانه و ناعادلانه است زیرا غیرنظامی ها قطعاً اهداف جنگی نیستند. ولی طبق نظریه هاي جدید، خود کشتن نظامیان و لزوم آن هم مسئله دار است. البته می توان تاحدودی آن را با اين مثال توجیه کرد که هیچکس حق ندارد به صورت شهروند دیگری ضربه بزند. ولی اگر او داوطلبانه وارد رینگ بوکس شود، يعني از همان ابتدا اعلام كرده که برای ضربه زدن آمده و حق ضربه نخوردن را نیز از خود سلب نموده است. پس باید هم این انتظار را داشته باشد که دیگر مثل سابق با او رفتار نشود. حتي اگر اين توجيه را هم داشته باشيم باز شناسایی اینکه چه کسی نظامی است و چه کسی غیرنظامی كماكان بصورت يك مسئله باقي مي ماند.
...
البته این نظریه و مسائل آن طول و تفصیل دارد و مسائل دیگری نظیر گروگانها، تهدیدات غیرنظامیان، بن بستهای بین المللی، محاصره، سلاحهای کشتارجمعی، سلاحهای ضدنفر مثل مین، حق مداخله، جهانی شدن و ... نیز در آن مطرح می شود و پاسخهایی که این نظریه تاکنون به آنها دست یافته، نیز قطعاً پایان ماموریت آن نخواهد بود.
به خاطر دارم پارسال همین موقع، یعنی 7 جولای، که لندن شاهد بمب گذاریهای تروریستی برنامه ریزی شده از سوی 4 مسلمان افراطی بود، از وقوع چنین اتفاقی بسیار متاسف شده بودم و پیش بینی می کردم احتمالاً من بعد روابط مردم انگلیس با مسلمانان وخیم تر خواهد شد و باید منتظر سرازیر شدن انتقادات شدید دولتمردان انگلیس علیه اسلام و مسلمانان باشیم. ولی به خاطر دارم که تونی بلر، بلافاصله پس از این واقعه گفت: « جامعه بزرگ بریتانیا باید بیش از پیش جامعه مسلمانان انگلیس را در خود بپذیرد و سعی کند آنها را بهتر درک کند». حقیقتش این را شنیدم کمی جا خوردم. ولی بعداً فهمیدم که این حرف چقدر حساب شده، منطقی و قابل تحسین است.
زیرا تونی بلر این را می دانست که منشا خشونت فعلی یا آتی شهروندان، طرد شدن و انزواست و با تدبیری حساب شده از تشدید اوضاع جلوگیری کرد. زیرا همانطور که یک کودک وقتی مورد بی مهری و بی اعتنایی والدین قرار می گیرد، به عصیان و خشونت روی می آورد، رفتار گروهها و طبقاتی که به اشکال گوناگون محروم هستند نیز می تواند انقلابی، انفجاری و خرابکارانه باشد. در حالیکه اگر تفاهم و همکاری وجود داشته باشد، خشونت جای خود را به تساهل و تحمل می دهد. برعکس وقتی ارتباط و تفاهم به حداقل می رسد، برداشتهای ما از دیگران بسیار کور و تاریک است و این پیش انگاشتهای غلط است که زمینه خشونت را مهیا می سازد.
می توان گفت عدم تفاهم از عدم ارتباط و تماس ناشی می شود و عدم تماس هم ریشه در شکافهای اجتماعی دارد که بر ما تحمیل می شود. همانطور که در یادداشت 18 گفتیم یکی از مسائلی که باعث تشدید این شکافهای اجتماعی می شود، فرآیند طرد و دربرگیری نزد گروههای مردم است. این فرآیند بسیار خطرناک است که با پررنگ کردن بی مورد اشتراکات و افترافات، می تواند منجر به صف آرایی گروهها در برابر یکدیگر شود.
به این ترتیب تونی بلر، با تاکید بر اهمیت انسجام اجتماعی، وظیفه مردم انگلیس در حمایت از شهروندان مسلمانشان را به آنها گوشزد کرد و به مسلمانان نیز شهروند انگلیس بودنشان را خاطرنشان کرد. بهمین خاطر از خود سوال می کنم اگر چنین اتفاقی در جایی غیر از انگلیس اتفاق می افتاد عکس العمل ها چگونه می بود. در واقع می خواهم مسئله خودمان را از دو بعد بررسی کنم :
· دولت ایران که باید نماینده تمام مردم ایران باشد، در حقیقت تمام مردم ایران را نمایندگی نمی کند. دولت ایران برعکس دولت انگلستان، پروژه طرد و دربرگیری را در مقیاس وسیعی پیاده می کند. شواهد زیادی برای آن وجود دارد. مثلاً حقوق اقلیتها در ایران هنوز به رسمیت شناخته نشده است یا حقوق شهروندانی که بخاطر مسائل سیاسی در زندان به سر می برند کماکان مشخص نیست. بهمین علت هم زمینه عصیانگری و خشونت در این کشور بسیار بالاست که خود هشداری است به دولتمردان تا اقدامات عاجلی را در این زمینه صورت دهند. البته متاسفانه خشونت فقط از پایین به بالا نیست و در اقدامات دولتمردان نیز خشونت به چشم می خورد. باید دید چرا خشونت در این کشور اینقدر روزمره و فراگیر است.
· نکته دوم اینکه هرچند فکر می کنم ترکمنها در زمینه های مختلف اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دچار محرومیت برنامه ریزی شده هستند، ولی معتقدم خود آنها هم بصورت تاریخی پتانسیل بالایی برای تشدید پروژه طرد و دربرگیری اجتماعی دارند. روشنفکران ترکمن هم باید به سهم خود، در زمینه ایجاد تفاهم با دیگر گروههای اجتماع تلاش کنند و یا حداقل به تشدید هر چه بیشتر شکافهای اجتماعی دامن نزنند. البته موافقم که پیش نیاز این کار، ابتدا اصلاح رفتار دولت و به رسمیت شناخته شدن حقوق پایمال شده آنها باشد.
این یک واقعیت است که وقتی اندیشمندان حوزه های مختلف برای اثبات حقانیت ایده های خود، به بن بست می رسند معمولاً دست به دامن علم می شوند... این مسئله یک جای خوشحالی دارد و آن هم این است که همه، حتی عوام هم، نظریه های علمی را قبول دارند و حداقل تا جاییکه درک می کنند آن را صواب تر از سایر نظریه های رقیب می دانند. پیروان ادیان و فرقه های مذهبی، سیاستمداران، فیلسوفان و ... همه و همه، جهت اثبات خود سعی دارند تصویری علمی از خود به نمایش بگذارند که البته این نکته، ارزش جایگاه نه چندان شفاف علم را در برابر سایر چهارچوبهای جانشین بر ما آشکار می سازد.
ولی این مسئله همیشه هم به نفع علم نیست. شاید دقیقاً همان بلایی که سر دین می آید، سر علم هم پیاده شود. منظورم همان رابطه معروف دین و سیاست است. در ابتدا قرار بود سیاست در راستای دین قرار گیرد ولی بعداً مشخص شد این سیاست است که تعیین می کند محتوای دین چه و چگونه باشد. یعنی به جای اینکه قلمرو دین تا مرز سیاست و عمل گشوده شود، سیاست و فضای ناخالص آن تا قلب دین گسترده شد... سیاستمداران اکنون بخوبی می دانند چگونه می توان دین را وسیله ای برای بسیج کردن مردم قرار داد یا چگونه می توان از کانال باورهای دینی، سیاستهای خاصی را به مردم قبولاند...
این مسئله در مورد علم هم صادق است. در اوایل قرن بیستم، دانشمندان فاشیست سعی داشتند اثبات کنند که یهودیان، زنان، سیاهپوستان از نظر ژنتیکی با بقیه تفاوت دارند! مثلاً در مورد زنان این مطرح می شد که مغز آنها چند گرم سبکتر از مغز مردان است و یا جمجمه آنها کوچکتر است و ... که در نهایت بتوانند به این برسند که آنها ذاتاً بهره هوشی پایینتری نسبت به مردان می توانند داشته باشند. حتی افلاطون هم اشرافزادگان را به طلا تشبیه می کرد و بردگان را به مس ... و اثبات می کرد این در ذات آنها قرار داشته شده است. پس به این ترتیب نمی تواند و نباید یک برده ، در طبقه اشراف باشد و یک اشرافزاده، در گروه برده ...!
اینجا موضوع فقط یک مسئله معرفت شناسی نیست. بلکه تبعات بعدی و اقدامات سیاسی ناشی از آن است که می تواند دودمان یهودیان و سیاهپوستان را بر باد دهد و حقوق زنان را برای همیشه زیر خاک دفن کند. مخصوصاً اقداماتی که از اثبات یک حقیقت طبیعی، ذاتی و غیرقابل کنترل افراد نشات بگیرد، آنقدر می تواند استوار باشد که عدم آن به عدم طبیعت متصل باشد...
اینجاست که باید جلوی این نوع از علم را گرفت و به دیده تردید به آن نگریست. به خاطر داشته باشیم که تمام ابزارهای علمی ، حامل انواع خطاهای اندازه گیری و تحلیلی هستند. از قرار آمار و احتمال هم همینطور است و شاید بدترین آنها باشد. در آزمون فرض های آماری نمی توان چیزی را اثبات کرد. بلکه می توان نظریه مخالف را تحت شرایط خاصی ابطال کرد. لذا هنگام بکارگیری آن همیشه باید میزان خطاهای نوع اول و دوم آن را به دقت و متناسب با موضوع مورد آزمون طراحی کرد. که در نهایت، باز هم، پاسخ آمار، صرفاً حدسی است که از سایر حدسها موفق تر می تواند باشد و کمکی که به ما می کند فقط در اخذ تصمیمات، بیشتر مطمئن تر است. لذا اینقدر باز بودن علم آمار و احتمال، دست خیلی ها را باز گذاشته است تا در قالب طرحهای آماری، نظریه های یکسره بر باد را به راحتی به اثبات برسانند... مثل آن دانشمندان سوری که اثبات کردند گوشت گوسفندی که با بسم الله ذبح می شود، دیرتر فاسد می شود ! خب، سیاست هم از این خوان گسترده و بی صاحب علم بی بهره نمانده و سیاستمداران به کمک دانشمندان وفادارشان، قادرند به عوامفریبی های گسترده ای دست بزنند.
اینک می خواهم توجه شما را به خبری شاخ برانگیز جلب کنم که دلیل نوشتن چنین یادداشتی هم شد :
http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-727489
در این خبر آمده است که :
« براساس تحقيقات پژوهشگر ايراني ژنتيك پزشكي و جمعيتي دانشگاه «كمبريج» كه با كمك و نظارت گروهي از برجسته ترين محققان اين رشته انجام شده، جمعيت هاي ايراني كه با زبانهاي غير از گروه هندو-اروپائي تكلم ميكنند به ويژه جمعيت آذري زبان ساكن در فلات ايران ريشه ژنتيكي مشتركي با اقوام ترك زبان ساكن در كشور تركيه و اروپاي شرقي ندارند و بر عكس «شاخصهاي تمايز ژنتيكي» آنها (مانند FSt) با ساير گروههاي ساكن در فلات ايران به ويژه فارسي زبانان نزديك به صفر است.»
پیدا کنید رابطه ژنتیک، زبان و پرتقال فروش را ...! جالب اینجاست که جمعیتهای ذکر شده در این خبر شامل ترکمنها هم می شود ! البته من نمی دانم این دانشمند عزیز چه چیزی را به عنوان اشتراکات اثبات کرده است. شاید ثابت کرده که همه نمونه های مورد آزمایش دارای دماغ و دهان و دندان بوده اند... شاید هم تفاوتهای اندازه جمجمه در نمونه ها، ناشی از خطای اندازه گیری بوده که احتمالاً خیلی هم مهم نبوده! مهم این است که در شاخصهای تمایز ژنتیکی جواب بدهد...
البته واژه ژنتیک پزشکی هم آنقدر قلنبه سلنبه هست که از همان ابتدا مخاطب را خلع سلاح کند. ولی مطمئنم یا این گزارش خبری، منعکس کننده کامل و سالم گزارش علمی نیست (یعنی یکی این وسط سیاسی بازی درآورده) یا روش دکترا گرفتن این دوست عزیزمان هم شبیه فوق لیسانس گرفتن آن بزرگواری است که در تز خود، به کمک یک طرح مناسب آماری!! ، توانسته بود اثبات کند، موسیقی ردیف میرزا عبدالله، برعکس همتاهای غربی اش، تاثیر مثبتی بر بیماران اتاق عمل دارد و احتمال موفقیت عمل جراحی را به طرز قابل توجهی افزایش می دهد !!!
این یک یادداشت سیاسی نیست... بلکه بررسی یکی از گرفتاریهای طاقت فرسای شهروندان در مواجهه با دولت است که همانا سردرگمی ابدی در ادارات عریض و طویل دولتی باشد... ادارات دولتی ایران، برای ارباب رجوع نگون بخت بیشتر به یک لابيرنت می ماند تا گیشه ای برای عرضه و دريافت خدمت! جالب اینکه هر چقدر دریافت این خدمات برای ارباب رجوع حیاتی تر باشد، کابوس این لابیرنت هم وحشتناک تر است و هرقدر که بیشتر بی تابی کند، این کابوس طولانی تر می شود !! این شوخی بی مزه وقتی جدی می شود که با چند اداره در بدنه دولت (که شايد مسئوليتي هم در قبال عملکرد ادارات قبل و بعد از خود ندارند) سروکار داشته باشیم...!
عوامل متعددي در شکل گيري این شرايط نامطبوع دخيل هستند .. مثل تامين بودجه اداره کشور به روشي غير از ماليات، عدم تبيين شفاف حقوق شهروندان در برابر دولت، فقدان ديدگاه مشتري مداري، مشکلات فرهنگ کار و خدمت رساني، مديريت ناکارآمد، بهره وري و ... یکی از این مشکلات مدیریتی هم طراحي نامناسب فرآیند و روشهاي انجام کار است. این مشکل چگونه ظاهر می شود؟
مسئله: واژه "دوندگي" که معمولا با لفظ مودبانه تری چون "پيگيري" بيان مي شود کاملا به گوشمان آشناست. آن چنان به اين واژه عادت کرده ايم که ديگر بهيج وجه غير طبيعي به نظر نمي رسد. ولی ... این غیرطبیعی به نظر نرسیدن، کمی غیرطبیعی به نظر می رسد!
بررسی: با پیگیری بیشتر واژه "پیگیری"، متوجه مي شويم در هنگام طراحي سيستمهاي خدمت رساني (اگر طراحي خاصي انجام شده باشد!)، براي ارباب رجوع نيز نقشهايي در نظر گرفته شده است... يعني حتي در موارديکه حضور ارباب رجوع در اداره لزومي ندارد، او بايد با حفظ نقش قبلي، در نقشهاي مختلفي چون رابط واحدهاي سازماني (پيک)، کارمند امور خدماتي يا دفتري و حتي گاهي اوقات بعنوان میانجی و حلال مشکلات درون سازماني ظاهر شود تا در نهایت بتواند خدمات مورد نظر خود را با موفقيت دريافت کند.
لذا دريافت موفقیت آمیز خدمات، در گرو عملكرد اوست و سيستم نيز اين نكته را بخوبي مي داند. عملکرد ضعيف ارباب رجوع در ايفاي نقشهاي فرعي اش مي تواند به قيمت تاخير در اخذ خدمت و حتي عدم دريافت خدمت منجر شود.
به این ترتیب سيستم خدمت دهنده بدون تغییر در روشهای انجام کار، با حفظ وضع موجود سیستم (که برای کارمندان دولتی ما خیلی حیاتی است!)، بدون هرگونه هزینه اضافی و حتی بدون نگرانی از بابت فرجام درخواست ارباب رجوع، به راحتي تنشهاي ناشي از کیفیت ارائه خدمات را از خود به ارباب رجوع منتقل مي كند.... شايد مشابه اين جمله که « مگه نمي خواهي كارت انجام بشه ؟ » را بارها در ادارات شنيده باشيم. سيستم ارباب رجوع بي نوا را براي تاخت و تاز و استثمار مناسب مي يابد و ارباب رجوع هم که ناگزير از پذيرفتن تمام اين شروط و وظايف اجباري است، به زودي به فعالترين عنصر در سيستم خدمت رسان تبديل مي شود.
معمولا به علت اينکه چنين سيستمي، خود را مسئول پاسخگويي و رسيدگي به وضعيت ارباب رجوع نمي داند، پس مشكلات بايد بگونه اي بين كارمند و ارباب رجوع حل شود كه اين امر (يعني بستگي داشتن سرنوشت خدمت به افراد و نه به سيستم)، دقيقا زمينه گسترش رشوه و فساد نيز هست. خیلی از کارمندها از همین گل آلودگی سیستم بیشترین منفعت را می برند و البته که حاضر نیستند سیستم شفاف تر عمل کند. فکر می کنم نوبر سیستمهای گل آلوده، مجموعه قوه قضائیه است که هیچکس نمی داند آنجا چه می گذرد و حق دانستن هم ندارد. مسئله قوه قضاییه خیلی مهم است، ولی نمی دانم چرا مطبوعات در این مورد تا حالا کوتاهی کرده اند ... شاید هم دلیل قانع کننده ای برای یک پسر خوب بودن دارند...! بگذریم ...
نتیجه : البته اين مسئله (استثمار ارباب رجوع) هميشه به نفع سيستم نيست و تكيه بيش از حد بر ارباب رجوع در نهايت به ضرر سيستم تمام مي شود. زیرا :
þ عامل موفقيت سيستم (يعني ارباب رجوع) در بيرون از سيستم قرار مي گيرد و سيستم قادر به كنترل آن نيست. در نتيجه کنترلي بر سرنوشت خود ندارد و هرگز نمي تواند خود را بهبود دهد.
þ اگر پايين آمدن بهره وري و کيفيت، از دست رفتن فرصتها، تاثيرپذيري مفرط از محيط، عدم انعطاف نسبت به تغییرات، اتلاف وقت و دوباره كاري را هزينه هاي سيستم تلقي كنيم , آنگاه حضور یا خروج ارباب رجوع اين هزينه ها را بر سيستم تحميل خواهد كرد. زيرا پس از اينکه ارباب رجوع با روش انجام کار کاملا آشنا شد و مشکلات سيستم را با تمام وجود احساس کرد، سيستم را ترك مي كند و ارباب رجوع جديدي وارد سيستم مي شود. ارباب رجوع جديد هم روشها را ياد مي گيرد و سيستمها هربار اين سرمايه هاي خود را از دست مي دهند.
ولی اگر سيستم اين وقت و هزينه را بر روي اصلاح روشهاي انجام كار سرمايه گذاري كند و انجام كليه امور اداري را خود بر عهده بگيرد و به ارباب رجوع اجازه ندهد که وارد سیستم شود، آنگاه بجاي ارباب رجوع اين سيستم است كه ياد مي گيرد و البته آموخته هايش نيز در نزد خود باقي مي ماند. همچنین ابتكار عمل در دست سيستم قرار می گیرد تا جلوي بسياري از هزينه ها هم براي سيستم و هم براي ارباب رجوع گرفته شود.
به این ترتیب، سيستم انجام كليه امور را خود بدست مي گيرد, ضرر وجود مغايرتها , ناهماهنگي ها, طولاني شدن فرآيندها و ... مستقيما متوجه خود سيستم است. آنگاه رفع اين مشكلات دائمی مهم می شود. به اين ترتيب جهت، وارونه شده و مشكل ارباب رجوع، از این به بعد مشكل سيستم تلقي خواهد شد.
حتی اگر بتوانیم بگوییم که ارباب رجوع در هر حالتی فقط دولت را بعنوان خادم خود می شناسد، پس تقسيم بنديهايي كه براي تفکیک امور در درون دولت صورت گرفته نیز از نظر او اعتباري نخواهند داشت. از ديدگاه او فقط يك سيستم کلان با هدف برآورده كردن خدمت مورد نظرش وجود دارد و مهم نيست كه نشانه هاي فيزيكي اين اجزا را در كجا مي توان يافت. اگر معتقد باشیم که در مقوله خدمات رساني حق هميشه با مشتري است دیدگاه دولت نیز نمی تواند منطبق بر دیدگاه ارباب رجوعش نباشد.
با وجود اینکه مسئله گلدکوئست دیگر خیلی قدیمی شده است، ولی می بینم هنوز عده ای از مردم راجع به این شبکه توجیه نیستند و از آنجا که شیوع این مسئله در ترکمن صحرا هم چشمگیر بوده است، بر آن شدم تا کمی هم درباره گلدکوئست بنویسم.
معمولاً اولین سوالی که در جلسات Presentation پرسیده می شود این است که چقدر با شبکه بازاریابی چندلایه ای Multi Level Marketing(MLM) آشنا هستیم؟ آیا به بازاریابی شبکه ای اعتقاد داریم؟ چقدر گلدکوئست را می شناسیم؟
در روش بازاریابی MLM، محصولات یک شرکت علاوه بر روش فروش مستقیم (از طریق عوامل معمول) از طریق شبکه ای از افراد نیز به فروش می رسند. نکته اینجاست که گلدکوئست خود را به مفاهیم صحیحی همچون بازاریابی شبکه ای و MLM وصل می کند تا بصورت زیرکانه ای بتواند برای خود اعتبار کسب کند. در حالیکه مفاهیم فوق فارغ از وجود گلدکوئست و به تنهایی هم معتبرند. پس این گلدکوئست است که باید برادری خود را اثبات کند.
مثال: خانم آرایشگری در محله ما تبلیغ می کند که به ازای هر مشتری جدیدی که به او معرفی کنیم، می توانیم از یک نوبت آرایش رایگان برخوردار شویم. به نظر من این مثال، در عین سادگی، نمونه یک بازاریابی شبکه ای است که قانونی هم هست. دو فاکتور مهمی که گلدکوئست به ندرت از آن برخوردار است و به همین دلیل هم دسیسه هرمی Pyramid Scheme نامیده می شود.
جالب اینجاست که آمریکا با بیش از 13 میلیون عضو شبکه های بازاریابی، و با تکیه بر زیرساختار قوی IT ، بزرگترین بکارگیرنده شبکه های بازاریابی در جهان محسوب می شود ولی فعالیت گلدکوئست در آنجا غیرقانونی است! این را من نمی گویم. معتبرترین انجمن شناسایی شبکه های بازاریابی قانونی یعنی DSA آمریکا می گوید.
خب جهت پرهیز از زیاده گویی، ویژگیهای اساسی یک شبکه بازاریابی و MLM واقعی را با هم مرور می کنیم:
در دسیسه هرمی:
þ شبکه کسب سودهای کلان در کوتاه مدت را وعده می کند.
þ وجود محصول صرفاً جهت پوشاندن ساختار غیرقانونی شبکه است و محصول از ارزش معادل بازار برخوردار نیست.
þ انباشت سرمایه در دست عده ای معدود، به کمک گردشهای مالی و بلعیدن پولهای مردم و نه فروش محصول ایجاد می شود.
þ اگر هزینه عضویت در شبکه زیاد باشد، نشانه ای بر وجود دسیسه هرمی است.
þ اگر شبکه مجبورتان می کند برای عضویت مقدار زیادی از کالا را در ابتدای کار خریداری کنید یا شما را بدهکار کند، نشانه ای بر وجود دسیسه هرمی است.
þ افراد درباره مقدار پورسانتی که بطور متوسط و معقول می توانند دریافت می کنند گمراه می شوند.
þ شبکه مشتری نهایی ندارد و بازاریابها به نوعی خود مشتری محصول هستند! یعنی شبکه فقط بازاریاب دارد. نتیجه این می شود که نمایندگان فروش فقط بر سر فروش محصول به یکدیگر تلاش می کنند.
þ امکان بازپس دادن محصولی که به فروش نرسیده وجود ندارد. چون بازاریاب به نوعی هم مشتری نهایی تلقی می شود.
در بازاریابی چندلایه ای قانونی:
þ در ابتدا محصولی وجود دارد که فارغ از روش بازاریابی مستقیم یا شبکه ای نیز در حال فروش است.
þ هدف اصلی شبکه فروش محصول است و طرح پاداش دهی و پورسانت، روش انگیزش محسوب می شود.
þ هزینه عضویت اولیه معمولاً کم و ناچیز است و لازم نیست مقدار زیادی از کالا را جهت عضویت خریداری کنید.
þ معمولاً بازاریابها در ابتدا مشتری محصول هستند که بعداً به فکر بازاریابی محصول هم می افتند.
þ شبکه حتماً مشتری نهایی دارد که می خواهد محصول را بخرد. در نتیجه خرید محصول بدون عضویت در شبکه بازاریابی آن و بصورت معمول نیز امکان پذیر است.
þ چنانچه محصول به فروش نرسد، شرکت آن را پس می گیرد.
حواشی گلدکوئست:
بعضی از بازاریابهای گلدکوئست در برابر دیگران ادعا می کنند که از این به اصطلاح شغل جدید خود بسیار راضی هستند. زیرا بکارگیری روابط عمومی قوی در کار جالب است و به نوعی نوآوری هم محسوب می شود. لذا به نزدیکترین دوستان خود توصیه می کنند که از زندگی کارمندی بیرون بیایند و به دنیای نوین بیزینس وارد شوند. این مسئله ای درست است ولی اینجا هم مانند قضیه MLM این گلدکوئست است که باید برادری خود را اثبات کند.
آنها که در اصول Presentation مهارت نسبتاً خوبی دارند، به مردم می گویند گلدکوئست روابط عمومی شما را تقویت می کند و باعث دوستیهای فراوان می گردد. این هم در ادامه دروغهای فراوان اعضای Gold Quest است که از همان ابتدا با MLM خواندن شبکه آغاز می شود. ولی این کلاهبرداران خوش مشرب... حتی روابط صمیمانه افراد با نزدیکترین دوستانشان را هم برهم می زنند. از قصه دروغگویی و فریبکاری آنها همین بس که اعضای قبلی شبکه پس از مدتی اعضای جدید را تهدید می کنند که هر از چندگاهی باید نشانه ای از پیشرفت را به معرض نمایش عمومی بگذارند. مثلاً اتومبیل یا حداقل موبایلهای Finger Touch و ... بخرند !
پیامی به گلدکوئستی ها:
چه از فریبهای پشت پرده این شبکه از قبل آگاهید و چه اکنون مطلع می شوید، اگر قدری به اخلاقیات پایبندید، هرجای این شبکه هم که باشید، فعالیت خود را متوقف کنید.
آقای عزت اله فولادوند در ابتدای کتاب « در سنگر آزادی » اثر فردریش فون هایک، یک فصل گفتار مترجم بر کتاب افزوده است که به اندازه خود کتاب خواندنی است. او در ابتدای همین پیشگفتار به معرفی آرای اقتصادی مکتب اقتصادی اتریش و فون میزس هم پرداخته که بد نیست از پیام ساده و عمیق آن ما هم آگاه باشیم:
مسئله: چرا سوسیالیسم و برنامه ریزی متمرکز محال است ؟
برای نسل امروز که شاهد ویرانی دیوار برلین و سقوط نظام شوروی و شکوفایی اقتصاد چین و هندوستان پس از تکیه بر عناصر بازار آزاد بوده است شاید اثبات این قضیه مانند اثبات مجدد کرویت زمین زائد به نظر برسد. ولی در اوایل قرن بیستم چنین نبود و دنیا به گونه ای دیگر می نمود. سوسیالیسم هنوز به مقیاس وسیع محک نخورده بود. اتحاد جماهیر شوروی هنوز دوران کودکی را می گذرانید و پیش بینی شکست آینده آن در نزد عده ای کثیر به مثابه کفرگویی بود.
در این شرایط بود که فون میزس می گفت محاسبه سوسیالیستی و برنامه ریزی متمرکز بیش از یک خیالبافی نیست. او می گفت کسانی که از مرکز برنامه می ریزند، ادعا دارند می توانند پیشاپیش محاسبه کنند که مثلاً مردم به چه تعداد لباس، اتومبیل، کتاب، ساختمان اداری، پزشک و نجار نیاز خواهند داشت. سپس خواهند توانست همان تعداد را بموقع و در جاهای صحیح در دسترس همگان قرار دهند. جالبتر اینکه این هدفها همه می بایست با شریفترین انگیزه ها مثل برآوردن نیازهای حقیقی انسانها به دست آیند و نه انگیزه ای غیراخلاقی! مثل سودجویی و منافع شخصی. به این ترتیب :
1. برنامه ریزان سوسیالیست باید درباره اینکه نیروی انسانی، منابع طبیعی، سرمایه و سایر عوامل کمیاب تولید را کجا به منظور رفع حاجات انسانی بکار گیرند، تصمیم بگیرند.
2. ولی اگر بازاری در کار نباشد که وضع واقعی عرضه و تقاضا را انعکاس دهد، برنامه ریزان هیچ اساس عقلانی برای اختصاص منابع اقتصادی در دست نخواهند داشت.
3. لذا نخواهند دانست که چه کسی، چقدر، چه وقت و چرا باید از اقتصاد سهم ببرد.
این فقط قیمتهای بازار است که وضع واقعی عرضه و تقاضا را منعکس می کند ... و فقط کسی که از بازار مطلع است می داند منابع کمیاب را به کدام سو هدایت کند. پس مکتب اقتصادی اتریش و فون میزس نتیجه می گرفتند که محاسبه سوسیالیستی امکان پذیر نیست. زیرا :
برنامه ریزی متمرکز، یگانه منبع اطلاعات درست یعنی بازار را از بین می برد. چیزی که برنامه ریزان بیش از هرچیز به آن نیاز دارند.
حال بشنویم از فردریش فون هایک، فیلسوف و اقتصاددان، که در تز معرفت شناسی خود بر این عقیده است که شناخت انسان- از جمله برنامه ریزان- هیچ گاه کامل نیست. بر طبق این نظریه که به تقسیم معرفت معروف است، شناخت در قالب اندیشه ها، مهارتها، اعتقادات و شیوه های عملی زندگی در میان افراد ضرورتاً پخش و پراکنده است. هرکس چیزی می داند ولی هیچکس همه چیز را نمی داند. لذا هایک معتقد است اقتصاددانان تمرکزگرا تظاهر به برخورداری از معرفتی می کنند که نه تنها از آن محرومند، بلکه اصولاً نمی توانند محروم نباشند.
برنامه ریزان هم در پاسخ به این نگرانیها می گویند که نیازی به دانستن جزئیات نیست. کافی است خطوط کلی را بدانیم تا بتوانیم فرآیندهای پیچیده اقتصادی و اجتماعی را در قالب آمارهای کلی خلاصه کنیم. از نظر هایک این کار به این می ماند که نقشه دو بعدی زمین را با نقشه سه بعدی آن اشتباه بگیریم. هرچند نقشه برای راهیابی مفید است ولی اگر بنا باشد از آن برای نمایش روابط قسمتهای مختلف هم استفاده شود، نتیجه آن می شود که مساحت آمریکای جنوبی که در واقع 11 برابر گرینلند است، با آن برابر به نظر برسد!
هایک به بحث آزادی، در موضعی بالاتر از مقایسه طرحهای اقتصادی، بسیار معتقد است... و از نظر او تعدد و کثرت ارزشها و هدفها با هیچ چیز قابل معاوضه نیست.
به این ترتیب فون هایک معتقد است همکاری و هماهنگی اجتماعی هم که مدنظر برنامه ریزان است فقط در قالب مکانیزم بازار قابل تحقق خواهد بود و در پس آنچه هیاهو و جنجال بازار به نظر می رسد، وسیعترین نظم اجتماعی و اقتصادی، با حفظ آزادی و خلاقیت انسانها، نهفته است.
به این ترتیب او نظم اجتماعی نهفته در آشفتگیهای ظاهری بازار را نظم انتزاعی می نامد. در نظم انتزاعی هرکس در حین تعقیب هدف مورد علاقه خود، از قواعدی اساسی نیز پیروی می کند که هیچکس به تنهایی آن را وضع نکرده است. به این ترتیب بازار به یک شبکه گسترده ارتباط و همکاری تبدیل می شود که ...
...
اگر اجازه بدهید باقی مطالب فلسفی و سیاسی را در همان کتاب باقی می گذارم تا خواننده محترم بدون واسطه و با استعانت از قوه پیگیری خود بتواند به درک جامع تر و عمیق تری از اندیشه های فون هایک نایل آید و با تشخیص نسبت تاکنونی خود با این فیلسوف، چیدمان اندیشه ها و عقاید سیاسی اش را در ذهن بازتنظیم نماید.